تبليغاتX
این منم دختری از دیار مشرق زمین

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت...

 

 

 


 

نوشته شده توسط ماندانا در Wed 9 Jul 2008 ساعت 1 PM موضوع | لینک ثابت


اینجا، انسان عجیب تنهاست!

من می روم...

تو می روی...

او می رود...

 ما...

  نه! ضمایر جمع با این فعل مشخص وبه منظور مد نظر من صرف نمی شوند!همیشه این امکان وجود دارد که تو بروی، من بمانم؛ من بروم، تو بمانی؛ یا هر دو برویم اما هرکدام به راه خود! باز نخواه توجیهم کنی که اشتباه می کنم. می دانی من ذاتا از آن دسته آدمهای ضدهمرنگ صرف که همیشه ساز مخالف می زنند و با هیچ منطقی به راه نمی آیند، نیستم. اما در این مورد به خصوص با آن خیل عظیم مطمئن همیشه متبسم، ناهمرنگ هستم. زمانه به من آموخته که واقع بین باشم. نمی توانم به علت ترس از ناهنجار جلوه کردن یا بدبین بودن، همنوایی کنم وبگویم که من هم باور می کنم که تا همیشه...

می دانی؟ من از روز ازل با این عبارات مطلق مشکل داشته ام. بچه که بودم با فکر در مورد اینکه چطور خدا از اول بوده وتا آخر می ماند دچار سرگیجه می شدم. مگر نه اینکه این "اول" و"آخر" باید نسبت به چیزی یا کسی سنجیده شود؟! و منظور از کلمات "از" و "تا" چیست؟ "از" از کجا شروع شده و "تا" تا به کی ادامه می یابد؟ بالاخره به من گفتند که شک در هر امری واجب است الا شک در چیستی وماهیت وجودی "حق" وخلاصم کردند!      

به هر حال...

روزی می رسد که:

 من می روم...

 تو می روی...

 او می رود...

 هرکس به تنهایی!

 بنابراین تو تمامیت وجودی خودت را دریاب واجازه بده من هم خودم را داشته باشم.

 تو غرور وعزت نفس خودت را حفظ کن، من هم نظام ارزشی روشن خودم را... 

  اینطوری حداقل هرکس، چیزی برای روز مبادا دارد که به آن آویزان شود. مگر نه؟!

 


 

نوشته شده توسط ماندانا در Tue 10 Jul 2007 ساعت 7 PM موضوع | لینک ثابت


این که ازخواندن هر کلام عاشقانه ای که روی در و دیوار مدرسه، درخت های خیابون و کیوسک های تلفن نوشته شده  دچار یک نوع حس مشمئز کننده ی چندش آور شده ام، اینکه از شنیدن داستانهای عاشقانه ی آبکی وبلاگها و خاطرات هجو عشقولانه ی بعضی ها دچار حالت تهوع می شوم، نه به خاطر تنفرم از عشق است که به دلیل انزجارم از به هجو کشیدن واژه عشق است...    

  اینکه در پاسخ کسی که خودش بارها وبارها عاشق شده وفارغ گشته، بدون توجه به قیافهء استفهام آمیز ومتحیرش می گویم که "عشق را نمی شناسم"، نه به خاطر این است که قلب او یک ماهیچه ی گرم تپنده است و دل من یک سنگ خارای ثابت، بل به خاطر حرمتی است که برای این کلمه قائلم و اعتقادم به عدم عطای این موهبت است به همگان! به گمانم  باید به درجه ی شاهد وساقی رسیده باشی تا عاشق شوی و من خود را به اندازه ی آن معنایی  که خود، برای عشق تعریف کرده ام لایق نمی دانم.  

اینکه اگر هر روز و هر روز، دم به دم بگویی که عاشقم هستی، باور نمی کنم؛ نه به خاطر تردیدم نسبت به خلوص تو ونه به خاطر عدم اعتمادم نسبت به خود است، بلکه به دلیل متداول شدن فرهنگ مصرفی این واژه است و تحت الشعاع قرار گرفتنش در ارتباطات منفعت طلبانه!!!                 

بد روزگاری است نازنین! بد روزگاری. این روزها دیگر نجواهای عاشقانه ملاک عشق نیست. تکیه زدن بر درخت هم نشانه عاشق بودن نیست. من حتی نمی توانم عیار خلوص خودم را هم، در یک ارتباط بسنجم. شاید اگر دستگاه سنجش ومعیاری بود که با آن می شد درجه ی عشق خود را سنجید، نیمی از مشکل حل بود.خنده دار است! باور می کنی که کسی به خودش بتواند تا این اندازه مشکوک باشد و سخت گیر؟!اما من برای این وسواسم هم توجیهی دارم؛ از آن نوع توجیهات منطق نمای جدلی همیشگی ام!   

اگر تو هم  دوستی داشتی که یک دفتر هزار برگ را سیاه سیاه سیاه کرده بود از یک "نام"  بعلاوه ی عبارت پراستعمال "دوستت دارم"  و آن وقت به محض داشتن موقعیتی بهتر و به قول خودش حساب شده تر، در عرض تنها یک هفته بی خیال هزار ضرب در هزار بار چیزی می شد که به خیال خودش با نهایت صداقت نوشته، این را به خودت تعمیم نمی دادی وبه درک احساس خودت مشکوک نمی شدی؟! و فکر نمی کردی که این روزها چه ماهرانه از "صداقت" هم کپی برداری می کنند؟!   

اگر تو هم مجنونی را می شناختی، عاشق تر از مجنون لیلی؛ با زلفی آشفته، محاسنی بلند، مغموم، پریشان و سر در گریبان، آنوقت به محض مهیا شدن معجزه گونهء شرایط ازدواج با محبوبش، او را چنان مضطرب وگریزان (!) می دیدی، گویی قرار است به جهنمش بیندازند، نه به آن بهشتی که سالها وصفش کرده و در حسرتش نالیده بود؛ به معنای عشق که نه، به استعمال آن در جای غیر واقعی اش شک نمی کردی؟! و در عجب نمی ماندی که چطور "غم عشق" را هم تقلید می کنند؟!      

اگر تو هم مدام در ستون حوادث می خواندی که دو عاشق دل خسته مانع وصال را به قتل رسانده اند؛ به وسواس عدم درک هدف عشق مبتلا نمی گشتی؟! ومی توانستی  این جمله که " از هر نوع عشقی می توان به عشق حق نائل شد" را با تمام ابعادش باور کنی؟!         

مطمئنم تو هم اگر به اندازه من با حروف کلنجار رفته باشی و با واژه زندگی، نمی توانی عشق را چنین بی حرمت ببینی؛ چنین چرک، بی آبرو، نخ نما شده ومندرس!        

 آخ... اگر می توانستم  محکمه ای برای کلمات درست کنم. مگر نه اینکه کلام مقدس است؟ پس به کار بردن هر واژه ای در مکانی غیر از جای واقعی اش چه از سر بی قیدی، چه تسامح، چه با هدف تسلط روی احساس دیگران جرم است؛ معصیت است؛ مصیبت است!           

اصلا مگر نمی گویند در روز رستاخیز هرکس وهر چیزی که به آن ظلم روا داشته ایم، از ما بازخواست می کند؟ پس بعید نیست  در آن روز کلمات و عبارات صف بکشند و از ما  به سبب سوء استفاده های مکررمان شکایت  کنند!          

هیچ فکر کرده ای چرا وقتی مولانا، حافظ وخیام می خوانی، دچار حظی عمیق می شوی، انگار یک حفره ی خالی از مغزت را پر کرده باشند، یا کسی قلبت را در مشت گرم خود بفشارد؛ اما با خواندن شعرهای پر سوز وگداز بعضی از شاعران این زمانه، تنها تحولی که در خودت می یابی حس پیچ خوردن روده هایت است و احساس شدید نیاز به بالا آوردن؟!...

    


 

نوشته شده توسط ماندانا در Tue 10 Jul 2007 ساعت 7 PM موضوع | لینک ثابت


این منم باورم نمیشه...؟

این منم باورم نمیشه...؟ چه زود روزای قشنگمون به خاطره ها پیوست... چه زود...؟ این منم که برای همیشه به جزیره آرزوهای محال تبعید شدم. این منم که در ساحل غمها قدم میزنم و با هر غروب آرزو میکنم ای خدا این غروب به طلوع نرسه... آره این منم... دیگه واسه خودمم زندگی نمیکنم اصلا زندگی چیه؟ تو میدونی؟ یا نمی خوای بگی؟ باشه نگو خودم میگم: زندگی یعنی شکست ولی باور نداشتن... زندگی یعنی گذشتن از خودتت به خاطر معشوقت... زندگی یعنی بغض قلبهای شکسته... زندگی یعنی در اوج نبودن... زندگی یعنی فنا شدن... در آخر کلام زندگیم تو بودی ولی با رفتنت شکوه و غرور عشقمان را زیر سوال بردی؟ مگه تو نمی گفتی هیچی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه...!؟ یادته روزای اول بهت چی گفتم: حتما هم یادته... گفتم: ببین تو با همه فرق میکنی انگار نیمه گمشده خودمی... رسیدن من وتو هم محاله... پس بیا همین جا همه چیزو تموم کنیم... چون به جون خودت که میگم دنیایی نباشه دلم نمی اومد یک روز بیاد که تو غصه ی نبودنم را بخوری... یا من...! ولی تو بهم امید واهمی دادی گفتی من صبر میکنم تا آخر عمرم... من و تو باید بهم برسیم... ولی تو از بازی سرنوشت غافل بودی... لعنت به این سرنوشت که تو رو ازم جدا کرد... ای کاش هیچ وقت نمی دیدمت...


 

نوشته شده توسط ماندانا در Fri 4 May 2007 ساعت 1 PM موضوع | لینک ثابت


به نام خداي خوب و مهربونم

 

سلام!يه سلام سبز سبز به همه ايرانيا  هر جاي دنيا كه هستن!

و يه سلام مخصوص به كسايي كه بيدار موندن و تا صداي توپ

 سال نو رو نشنيدن چشم روي هم نذاشتن و منتظر موندن!

خسته نباشين!

سال نوتون مبارك!

 ايشالا سالي پر از صفا، صميميت،سربلندي،

سر افرازي، سرور ،سلامتي و سالاري پيش رو داشته باشين!

بلاخره يه سال ديگه هم با همه ي خوبي ها و بدي هاش گذشت.

عده اي عزيزي رو از دست دادن،(روحشون شاد)

عده اي ازدواج كردن!(خوشبخت بمونين!)

بعضي ها هم طلاق گرفتن.(دعا مي كنم مشكلاتتون حل بشه و

دوباره دور هم باشين)

بعضي ها مادر شدن،پدر شدن!(مباركتون باشه!)

خيلي ها كنكور قبول شدن!

و... .

الان فقط از همه ي اينا يه خاطره مونده!

اگه پارسال براتون سال خوبي نبوده ديگه غصه اشو نخورين!

هر چي كه بوده،گذشته!

به فكر امسال باشين!

بياين با كمك هم امسالمونو اون جوري بسازيم كه لايقشيم!

هر چي كاراي نيمه تموم داريم امسال تمومش كنيم.

با اميد به سالي پر از موفقيت و خوشبختي...

عيدتون مبارك!

آرزومند آرزوهاي شما

ماندانا


 

نوشته شده توسط ماندانا در Wed 21 Mar 2007 ساعت 12 PM موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم


اما نمی توانم بیانش کنم
تو مثل سرابی
یا نه ... بهتر بگویم مثل آب دریایی . تشنگی را رفع نمی کنی
وقتی می بینمت بیشتر دلم تنگت می شود ... از دیدنت سیرنمی شوم

دوستت دارم
تو همانی که گفتی : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ بسپار
و مرا به سرخی خون دل شقایق
اما من جز به تو دل به کسی نمی دهم این دل فقط مال توست

فقط دوستم بدار و ترکم نکن

روز رفتنت روز مرگ شقایق ..روز زردی دل سبز من است
دوستت دارم
تو همانی که می گفتی : من در عالم سرد خودم باید آنقدر تنها بمانم
و آنقدر تنها بگریم که تمام نوشته هایم بوی باران بگیرد
اما من می گویم که سردی دلت را به من بسپار و گرمی دل من از آن تو
فقط بدان که با یک دل سبز

دوستت دارم
__________________
در پاييز چشمانم بمان شايد فردا بهاري نباشد تا در چمن سبزش جايم را خالي کني


 

نوشته شده توسط ماندانا در Sun 11 Mar 2007 ساعت 9 PM موضوع | لینک ثابت


والنتاين يا اسپندار مذگان؟!

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت  "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."
اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!
شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!
همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!
اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
 جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت  هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
 
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
 براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.
 
برگرفته از وبلاگ آتشكده


 

نوشته شده توسط ماندانا در Thu 8 Feb 2007 ساعت 11 AM موضوع | لینک ثابت


تقدیم به همه لیلی های ایران زمین

خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.
خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.
ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي كن.
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام ...

 

 


 

نوشته شده توسط ماندانا در Tue 19 Dec 2006 ساعت 12 PM موضوع | لینک ثابت


دوستای گلم سلام!

من خیلی خیلی شرمنده ام به خدا!سیستمم داغون شده تا درستش کنم طول می کشه.از وقتی هم که کنکور با شرط معدل شده تب کنکور داره می کشتم!!!

من هر وقت بتونم آپ می کنم.

از کامنتهای قشنگتون هم ممنونم

دوستون دارم.

آرزومند آرزوهای شما

                 ماندانا


 

نوشته شده توسط ماندانا در Sun 22 Oct 2006 ساعت 6 PM موضوع | لینک ثابت


ازدواج یا عشق؟؟؟

چندی پیش مطلبی در مورد معنی حقیقی عشق خواندم.این مطلب سخت مرا به فکر فرو برد.

بد نیست شما هم از محتویات آن مطلع شوید:

((ازدواج با عشق چیز دیگری است.زن و شوهرنباید عاشق و معشوق

 یکدیگر باشند ، زیرا زناشویی با تکلفات و تعارفات خودش نمی تواند عشق زود گذر

و حساس را به خود بپذیرد.زن و شوهر باید با هم دوست باشند و دوستانه به حل و عقد

وبست و گشود زندگانی خود برسند.

جوانان ما که اینقدر سنگ عشق به سینه می کوبند و اینقدر دست و پا می کنند که

پایه ازدواج را بر شالوده عشق بگذارند پشیمان می شوند.

جوانان ما نمی دانند که عشق در حقیقت خود جز حرمان وهجران معنی دیگری ندارد.

نه تنها لطف عشق را در فراق گذاشته بلکه اگر فراق نباشد عشقی نخواهد بود.

و البته میان زن و شوهر که در کنار هم به سر می برند و از پیراهن  تن به هم محرم تر

و نزدیک ترند ، عشق صورت پذیر نیست.

عشق یعنی اشک.عشق یعنی آه.یعنی شب زنده داری ها و بی قراری ها.

یعنی غم خوردن و از غم خواری لذت بردن.

یعنی دورنمایی را از دور دیدن و بعد در کارگاه خیال به وی رنگ دادن وجان دادن

و با وی نجوا کردن و به خاطرش فکر کردن آن کدام آدمی زاده است که

 در آغوش همسرش غرق باشد و باز هم با خیال وی حرف بزند و برایش قول و غزل

تعبیه کند؟؟؟؟

مردم می گویند که بعد از ماه عسل ماه حنظل آغاز می شود و راست هم می گویند.

شهد وصال آنقدرها قوی نیست که بتواند به درد حنظل بعد از عسل بخورد.

وصال می آید و عشق می رود و نوبت را به خشم و خشونت زندگی می دهد.

در این جا تنها دوستی و دوستی و غم خواری و غم گساری به فریاد خانواده ها

خواهد رسید.در این هنگام میدان ، میدان زنی است که خواهرانه دست به دست

شوهرش بگذارد و پا به پای وی در فراز و نشیب زندگی بالا و پایین برود.

من برای شما که اصرار دارید عشق را با ازدواج بیامیزید ، این ها را گفتم

تا از من بشنوید وبگذارید پرونده عشق شما از پرونده عروسی شما سوا بماند.))

بله!این بود مطلبی که ذهن مرا به خود مشغول کرده و سبب شده

 از شما بخواهم راجع بهش قضاوت کنید.منتظر نظرات شما دوستان عزیز هستم.

 


 

نوشته شده توسط ماندانا در Fri 11 Aug 2006 ساعت 8 PM موضوع | لینک ثابت